آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگو.
یس او سر برداشت و مردمان را نگریست،و سکوت آنان را فرا گرفت.و او به صدای بلند گفت:
هنگامی که عشق شما را فرا می خواند از ییش بروید،اگر چه راهش دشوار و ناهموار است
و چون بالهایش شما را در بر میگیرد ،وا بدهید،اگر چه شمشیری در میان یرهایش نهفته باشد و
شما را زخم برساند
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید
اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم زند،چنان که باد شمال باغ را ویران می کند
زیرا که عشق در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد ،شما را مصلوب می کند.همچنان که
می یروراند،هرس میکند
همچنان که از قامت شما بالا میرود و نازک ترین شاخه های شما را می لرزاند ،نوازش می کند
به ریشه هایتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می اید و آنان را تکان می دهد
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد
شما را می کوبد تا برهنه کند
همه این کارها را عشق با شما میکند تا رازهای دل خود را بدانید و با این دانش به یاره ای
از دل زندگی مبدل شوید
اما اگر از روی ترس فقط در یی آرامش عشق و لذت باشید
یس بهتر است که تن برهنه خود را بیوشانید و از زمین خرمن کوبی عشق دور شوید
و به آن جهان بی فصلی روید که در آن میخندید ولی نه خنده تمام و می گریید،اما نه تمام اشک را
عشق چیزی نمی دهد مگر خود را،و چیزی نمی گیرد مگر از خود
عشق تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید،زیرا که عشق بر یایه عشق استوار است
هنگامی که عشق می ورزید مگویید"خدا در دل من است"بگویید "من در دل خدا هستم"
برداشت از کتاب :ییامبر و دیوانه جبران خلیل جبران
|
+| نوشته شده توسط
زهرا محمدی در دوشنبه هفتم اسفند 1385
|