تبليغاتX
ققنوس
  احترام به انتخاب
روزی که تصمیم گرفتم به زندگیه مجردی خاتمه بدم و ازدواج کنم همه برام خوشحال شدن و یکی       بعد از دیگری تند و تند بهم تبریک میگفتن ،همه با احترام فراوان به انتخابم آفرین میگفتن ،به       تصمیمم ،به منطقم.آفرین برای انتخاب یه آشنای قدیمی،برای انتخاب یک غریبهء آشنا!!!!

حالا بعد گذشت چندین سال ،بعد از چندین و چند سال زندگیه متاهلی،برگشتم

برگشتم تا خودم باشم گذشت زمان کمک کرد که دید بهتری پیدا کنم ،خودم رو و انتخابمو بهتر بشناسم اما اتفاق عجیبی افتاده همان کسانی که آنهمه تائیدم می کردن حالا مرتب زیر سوالم    میبرن که مطمئنی ،فکرهاتو کردی ،پشیمون نشی، تنهایی می خوای چیکار کنی!!!!

مگه من همان آدم نیستم، با تجربیات و شناخت بیشتر ،چرا دیگه به تصمیمم احترام نمیگذارن     

شاید برای اینکه دیگه در مسیر باورهای آنها نیستم یا شاید چون طبق قوانین گذشتگانمان با کفن سفید بر نگشتم ،یا شاید برای اینکه اگر بالای سر زن مردی نباشه حتما منجر به بروز مشکلاتی      میشه

نمیدونم حقیقتا  وقتی بعد از یه شناخت اولیه گفتم بله باید بهم تبریک میگفتند یا وقتی بعد از یه آشنایی بلند مدت گفتم نه!!!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 
دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم چرا وقتی صفحه پست باز میشه دلم می گیره از چی بنویسم از این دنیای تلخ که باید برای زندگی کردن یاد بگیری از تو دل و جیگرش خوبی ها رو بیرون بکشی و لمس کنی زیبائیهایی که عطر گند این هستی را به همراه دارند چطور باید نگاه کنیم که این بوی تعفن آزارمون نده میگن چشمهاتو بروی زیباییها باز کن ولی بینی درست زیر چشم !!!!یعنی میشه؟!

نمی دونم٬شاید میشه ٬شاید میشه بی خیالی طی کرد شاید میشه بگیم گور بابای همه چی!

شاید میشه آنقدر منطقی باشیم که بگیم همینه که هست و یاد بگیریم چطور زیر آب نفس بکشیم

ّآره شاید اینجوری بهتره لااقل بعد به خودمون می بالیم که کشفی هم کردیم

دلها آنقدر پر درده که دیگه کسی دلشو نداره پای حرفهاشون بشینه آخه خودشم پر درده

فقط یه چیز میمونه توان ما انسانها خیلی بیشتر از این حرفهاست خیلی پوست کلفتیم بخدا پوست به کلفتیه کرگردن .اگه این جنسه انسانه که زندگی میکنه اون هم چه زندگییی

امیدوارم...........................

 

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  |
 خسته
خسته از راهی دور آمده ام حتی نفسی برای ایستادن هم ندارم کسانی که دور میپنداشتم حالا نزدیکترین شده اند و کسانی که نزدیک میپنداشتم حال دورترینند آخ از این  دنیا ای کاش برای درکش غیر از رنج و دردمعنای دیگری هم بود .خسته آمده ام اما امیدوار

دنیایی از تجربه بر دوش دارم که به رایگان هدیه میدهم به هر کس که بخواهد

به امید یاری تو ای یگانه

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 سلام
سلام به روی ماهتون .دلم خیلی تنگ شده بود .چه خبر؟ تو این مدت غیبت من خیلیها رفتن وخیلیها هم تازه به جمعتون پیوستن.بد جوری درگیر بودم از همه دوستانی که این مدت به یادم بودن و برام پیام گذاشتن بی نهایت ممنونم و شرمنده ام که نتونستم جواب بدم

امیدوارم بازهم بتونم بنویسم .به امید خدا

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 قبلا،حالا
قبلا خونه ها دیوار نداشت یه حیات بزرگ بود با کلی اتاق که هر خانواده تو یه اتاق زندگی میکردند

حالا هم خونه ها چسبیده بهم ولی پر دیوار ،پنجاه طبقه ساختمان که تو هر طبقه چهار یا پنج واحده

ولی پره از در و دیوار.

قبلا همسایه ها به همه کار هم کار داشتند از زیر و بم زندگی همدیگه با خبر بودند ولی اگه مشگلی هم بود مال همه بود همه با هم کمک میکردند و این به معنای غیرت همسایگی و فامیلی بود و یه وظیفه به حساب میومد حالا هم غیرت هست ولی هر کس فقط در مورد خانواده خودش بقیه مشکل

خودشونه!!اگه کسی تو خونه تو تنهایی سکته بزنه و بمیره فقط وقتی همسایه ها میفهمند که بوی بد جسد مونده آزارشون میده!!!

قبلا صدای بازی و شادی بچه ها باعث شادی و وجد میشد حالا هم بچه ها میتونند بازی کنند ولی بی صدا!!!

قبلا اگه کسی نسبت به مشکلات اطرافیان بی تفاوت بود همه یه جور دیگه نگاهش میکردن

و حالا اگه کسی بخاطر دیگری خودشو به زحمت بندازه همه  یه جور دیگه نگاهش میکنند

قبلا عید که میشد همه بی صبرانه منتظر اولین مهمونی بودند که زنگ درو و بزنه و عیدی و آغوش گرم

بزرگترهای فامیل و سمنو.....حالا هر کسی خانواده رو ور میداره و تمام عید توی مدرسه های اسکان نوروزی و وسط خیابان و بیابان چادر میزنه و میخوابه و دارایش فقط مال خانوادهاشه مگه عقلش کمه

بمونه تو خونه عیدی بده و تنقلات بریزه تو شکم مردم!!!!!

دنیای صنعتی دستهامونو پر کرده و دلهامونو خالی

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در دوشنبه بیستم فروردین 1386  |
 انسان
فیلم بودای کوچک را نگاه میکردم،یکی از زیباترین فیلمهای بود که به عمرم دیدم ولی یه جمله اش

تو ذهنم موند:به این انسانها نگاه کن هیچکدامشان در۱۰۰ سال آینده زنده نیستند

به نظر من مرگ یه جور انتقاله و به خودی خود طبیعی و قابل پذیرش.ولی وقتی تا این حد فنا پذیریم

خیلی چیزها بی اهمیت بنظر می آید

با پدرم صحبت میکردم نظرش این بود که انسانها چند وجه شخصیتی دارند عقل و منطق،احساس

و فرهنگ .ولی چیزی ورای اینها هم به عنوان یه توانمندی بالقوه در وجود همه ما هست و ان هم تبدیل شدن به یه اَبر انسانه .یعنی رشد در مسیر انسانیت مطلق

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در یکشنبه بیستم اسفند 1385  |
 نمیخواهیم ولی
نمیخواهیم بهم دروغ بگیم ولی میگیم

نمیخواهیم همدیگرو آزار بدیم ولی این کار به بهترین شکل میکنیم

نمیخواهیم دل همدیگرو بشکنیم ولی میشکنیم

نمیخواهیم همدیگرو تو اوج مشکلات تنها بگذاریم ولی میگذاریم

نمیخواهیم بخدا نمیخواهیم

میگم میدونی بهش دروغ گفتی میگه من نمیخواستم............فقط میخواستم ناراحتش نکنم بخدا

میگم میدونی دلشو شکستی میگه من ؟!من فقط منظورم این بود که..................

حواسمون کجاست؟!!!!!!!!!!!!!!!

چرا کاری را نمیخواهیم اما انجامش میدیم چرا واقعا!!

دلم گرفته بچه ها ،شمایی که لطف میکنید وقت میگذارید و مزخرفات منو میخونید چرا کنار همدیگه

و اینهمه ار هم دوریم مگه نه اینکه همه انسانیم؟!!!!!!!!!!!!!!

چرا بعد از قرنها زندگی هنوز اولیه ترین روابط درست انسانی گنگه ؟!!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در شنبه دوازدهم اسفند 1385  |
 عشق
آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگو.

یس او سر برداشت و مردمان را نگریست،و سکوت آنان را فرا گرفت.و او به صدای بلند گفت:

هنگامی که عشق شما را فرا می خواند از ییش بروید،اگر چه راهش دشوار و ناهموار است

و چون بالهایش شما را در بر میگیرد ،وا بدهید،اگر چه شمشیری در میان یرهایش نهفته باشد و

شما را زخم برساند

و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید

اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم زند،چنان که باد شمال باغ را ویران می کند

زیرا که عشق در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد ،شما را مصلوب می کند.همچنان که

می یروراند،هرس میکند

همچنان که از قامت شما بالا میرود و نازک ترین شاخه های شما را می لرزاند ،نوازش می کند

به ریشه هایتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می اید و آنان را تکان می دهد

شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد

شما را می کوبد تا برهنه کند

همه این کارها را عشق با شما میکند تا رازهای دل خود را بدانید و با این دانش به یاره ای

از دل زندگی مبدل شوید

اما اگر از روی ترس فقط در یی آرامش عشق و لذت باشید

یس بهتر است که تن برهنه خود را بیوشانید و از زمین خرمن کوبی عشق دور شوید

و به آن جهان بی فصلی روید که در آن میخندید ولی نه خنده تمام و می گریید،اما نه تمام اشک را

عشق چیزی نمی دهد مگر خود را،و چیزی نمی گیرد مگر از خود

عشق تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید،زیرا که عشق بر یایه عشق استوار است

هنگامی که عشق می ورزید مگویید"خدا در دل من است"بگویید "من در دل خدا هستم"

برداشت از کتاب :ییامبر و دیوانه                             جبران خلیل جبران

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در دوشنبه هفتم اسفند 1385  |
 حرکت سنگ
سنگ بی تاب شد و گفت:چرا یک لحظه آرام نداری ؟چرا میرقصی؟سایه ات مرتب از با لای سرم به

اینطرف و آنطرف میرود  زیر این افتاب داغ می شوم .یه خورده به فکر من باش!

خار لبخندی زد و جواب داد :من مجبورم با حرکت باد برقصم اگر ثابت بمانم به تدریج از ریشه کنده میشم

سنگ:تو چطور زیر این آفتاب طاقت میاری و نمیسوزی؟!

خار:ریشه هایم را به عمق زمین فرو برده ام و آب را جذب میکنم برگهایم را مثل سوزن جمع کرده ام تا رطوبتم را حفظ کنم  تو چطور ؟تو چطور خودت را حفظ میکنی؟!

سنگ سکوت کرد چون غیر از لم دادن زیر سایه خار کاری نمیکرد.تنها آرزویش این بود که خار بود و

زندگی را حس میکرد،از اینهمه سکون خسته شده بود ولی راهی نداشت سنگ را چه به حرکت!!!

خار:تا کی میخواهی زیر سایه من باشی؟!

سنگ:منظورت چیست؟مگر کار دیگری هم میتوانم بکنم

خار:حرکت کن

سنگ:حرکت کنم؟!!من یعنی سنگ حرکت کنم؟!!

خار:دلت میخواهد؟

سنگ:این فقط یک رویاست چرا زندگیم را با آرزوهای محال خراب میکنی

خار:کدام زندگی را میگویی؟سکون زیر سایهء من؟!!حرکت کن آرزو کن راهش را ییدا میکنی من از آبهای

زیر زمینی راه دریا را می یرسم و تو هر وقت باد به آن سمت وزید خودت را مثل من سبک کن و غلت

بزن و برو هر وقت جهت باد مخالف بود به زمین بچسب

سنگ:اگر وسط راه تکه تکه شوم،اگر نتوانم

خار:تا کی میخواهی نگران از دست دادن سایه من باشی

سنگ نگاهی به دور دست انداخت وزیر لب زمزمه کرد: دریا

 

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385  |
 غرولند درون
صدای غرولند درونم آزارم میداد اما با هیچ منطقی آرام نمی شد هر چه گفتم، دلیل آوردم، خواهش کردم بد وبیراه گفتم، فایده نداشت صبح تا شب تو عمق مغزم صدای وزوزش را میشنیدم،رفتم بیرون خرید کردم ،رفتم سینما ولی فقط در همان زمان عین بچه ای که ابنبات بهش بدی آرام میشد و همینکه تمام میشد دوباره شروع میکرد صدای خودم بود و ازش خسته شده بودم از غر غر کردنش ،از زار زدنش ،از این همه چرا چرا چرا که انگار هیچ وقت تمامی نداشت!!گفتم خدایا خودمو سیردم به تو، خودت یه راهی برام ییدا کن خودت ارامم کن.

دو روز بعد تو یه اتفاق از یه ارتفاع ۵/۱ متری به شدت از یشت به یایین یرت شدم کمرم و سرم محکم به زمین اصابت کرد و تا چند ثانیه گیج بودم وتا چند روز دو طرف گردنم گرفته بود ویه یام را هم به سختی تکان میدادم تو این مدت همه اش فکر می کردم سلامتی چقدر ارزشمنده و من فراموش کرده بودم ولی چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود اینکه گفتگوهای درونیه آزار دهنده خود بخود از بین رفتند و آرام شدم  خدا به بهترین شکلی جوابم را داد ،انگار چشمم به اینهمه نعمتهایی که انقدر رایگان در اختیارمون قرار داده شده که فکر میکنیم حقمونه یا نتیجه توانمندیهامونه یا ...........باز شد به یادم آورد 

هر چه دارم از لطف و توجه اونه که آرام و بی صدا همه جا در کنارمه، نعمتهایی که به داشتنشون عادت کردم ویادم میره ببینمشون و شاکر باشم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا محمدی در شنبه هفتم بهمن 1385  |
 
 
بالا